تو ای زیباترین عید دلم ای دوست!
چه تبریکی بگویم من که جای تو
کنار سفره ی هفت سین این دل همچنان خالیست
بهار اینجا برای من، فقط یک فصل تکراریست!
برایم عید تکراریست!
به چشم دیگران عید است و بوی نو
برای من ولی این قصه پوشالیست!
میان سفره اینجا سبزه می خندد
میان سفره اینجا ماهی در تنگ بشاش است
ولی اینجا دلی لبریز از سیر است و از سرکه!
چه فرقی می کند امروز با دیروز
به جز تغییر فصل و گردش ایام
بری من، برای عاشقی مرده؟!
تو ای زیبا بهارم، عید من، ای دوست!
کنار سفره ی هفت سین این دل جای تو خالیست
برایم عید تکراریست!
در این شور و شعف در این همه شادی
در این مهمانی و این فصل آزادی
دلی در سینه بغض آلود و نالان است
دلی با غصه در این عید مهمان است.
مرا یادی نکردی، رفتی و آمد بهار امروز
برای من ، چه فرقی می کند امروز با دیروز؟
عجب عیدیست!!!
که من غرق خزان بی کسیهایم
که من غمگین تو ، درگیر این دلواپسیهایم.
تمام عیدیم امروز، اشک و غصه و درد است
برایم عید، تلخ و ساکت و سرد است
بهار و عید من عمریست در زندان اسفند است
دل من گوشه ای از شهر دربند است
غبار برف بر گیسوی من گوید:
بهار از این طرف هرگز نمی آید!
نمی شوید کسی اندوه از این خانه ی ویران
برای عاشقی مرده
چه فرقی می کند این عید با زندان؟!
