تبليغاتX
قایق خاطره ها
بهار آمد تو با (سین) سفر رفتی
بهار آمد عزیزم بی خبر رفتی
تو ای زیباترین عید دلم ای دوست!
چه تبریکی بگویم من که جای تو
کنار سفره ی هفت سین این دل همچنان خالیست
بهار اینجا برای من، فقط یک فصل تکراریست!
برایم عید تکراریست!
به چشم دیگران عید است و بوی نو
برای من ولی این قصه پوشالیست!
میان سفره اینجا سبزه می خندد
میان سفره اینجا ماهی در تنگ بشاش است
ولی اینجا دلی لبریز از سیر است و از سرکه!
چه فرقی می کند امروز با دیروز
به جز تغییر فصل و گردش ایام
بری من، برای عاشقی مرده؟!
تو ای زیبا بهارم، عید من، ای دوست!
کنار سفره ی هفت سین این دل جای تو خالیست
برایم عید تکراریست!
در این شور و شعف در این همه شادی
در این مهمانی و این فصل آزادی
دلی در سینه بغض آلود و نالان است
دلی با غصه در این عید مهمان است.
مرا یادی نکردی، رفتی و آمد بهار امروز
برای من ، چه فرقی می کند امروز با دیروز؟
عجب عیدیست!!!
که من غرق خزان بی کسیهایم
که من غمگین تو ، درگیر این دلواپسیهایم.
تمام عیدیم امروز، اشک و غصه و درد است
برایم عید، تلخ و ساکت و سرد است
بهار و عید من عمریست در زندان اسفند است
دل من گوشه ای از شهر دربند است
غبار برف بر گیسوی من گوید:
بهار از این طرف هرگز نمی آید!
نمی شوید کسی اندوه از این خانه ی ویران
برای عاشقی مرده
چه فرقی می کند این عید با زندان؟!



+ شعراز: bashir در شنبه 1390/12/27 � ساعت 18:49 |
ماه هم ماه قدیم
ماه امروز نگاهش هرزه است
و چو شمعیست در اندیشه ی سوزاندن پروانه ی بی آزاری
ماه امروز دلش از سنگ است
و به دنبال دلی می گردد
که بسوزاند و لبخند زنان
پشت ابری تیره درکمین دل دیگر باشد
وای از این همه بی رحمی و بی مهری این دوره زمان...
وزمین بارور است
و زمین می زاید
غافل از اینکه پر از حادثه های تلخ است
غافل از اینکه چه زجری بکشد گل در باد
و چه زجری بکشد آهوی در بند شده
وچه زجری بکشد آن علف از بی آبی ، آن ملخ از بی برگی
کرم ابریشمی از بی هدفی
ویکی پروانه، دربه در بی خانه،از پی یک خانه
غافل از اینکه بنی آدم امروز کجاست!
همچنان می زاید
و در این همهمه ی شهر و شلوغی و در این بلواها
زیر پا له شده انصاف، ترحم و جوانمردی دیروز، کنون
ز که باید پرسید؟؟؟
که چرا دامن گل گشته سیه؟
که چرا،می فروشد به همه رهگذران
ساقه ی عفّت خویش؟
که چرا؟؟؟
صحبت از پارگی کفش که نیست!
صحبت از قصه و اندوه و مجازات یکی دنیاییست
به دلیل بودن
و گناهی که نمیدانم چیست!
از که باید گله کرد؟
از که باید نالید؟
از که شاکی باشم و چه شکواییه ای بنویسم
به تو ای قاضی دنیا! ای رب!
از همه شاکیم حتی از باد
که دگر، جای آوردن ابر
حرف می آورد و می برد و می خندد.
چه بلایی به کمین دنیاست؟
ز که باید پرسید؟
به گمانم، صفحه ی آخر دنیاست
و ز پایان همین قصه دو خط مانده بجا!!!


+ شعراز: bashir در پنجشنبه 1390/12/04 � ساعت 20:32 |

دوره ای را رفتم

عکس جریان درخت
بر خلاف وزش باد بهار
رو به معکوسی تیک تیک زمان
از پی عشق،به بیراهه ی دنیا رفتم.
نشنیدم از ماه.
پند و اندرز فلان کُنده مرا منع نکرد.
همچنان رفتم و آواره شدن حاصل شد.
حال من ماندم و یک عشق تلف گشته و لختی شعرو
دفتری پر شده از خاطره ها
که در آن ثبت شده
لحظه هایی تلخ و لحظه هایی به خطا!
با چه انگیزه ای این جاده ی پیموده ی غم برگردم؟
و چه گویم به ترکهای کف پای دلم؟
عشق را با کفنی از احساس
در مزار یادم
به خدایش دادم
و شروعی تازه،
و شروعی که پر از تلخی ایام سفر کرده ی دیروز من است.
گامها را به قدمهای زمان می دوزم
از ته ریشه ی خود باز نمو خواهم کرد
و به مأیوس شدن خواهم گفت
که من از شیشه ی نشکن هستم 

+ شعراز: bashir در پنجشنبه 1390/11/27 � ساعت 18:56 |
باز این شعر به عطر تو شد آغشته و دل
نتوانست تو را، به فراموش شدن بسپارد
رفتی اما یادت،همچنان نزدیک است
مثل این پلک به چشم
مثل این تکه ی سرگشته ی ابر، که گره خورده به موهای نسیم!
دفتر خاطره ام هر برگش، قصه ای شیرین بود
و من امروز در این شیرینی،تلخی اشک خودم را دیدم
و چو دیوانه به این سادگی ام خندیدم!
کاش این دل دری از آهن داشت و نگهبانی بود
که تو را راه نمی داد به خود.
رفتنت سنگین بود.
می نویسم امروز،جای پای نفست در دل من جا مانده
و دلم مجروح‏ ‏است
شاید این عشق به دیوانه شدن نزدیک است!
کاش می شد که به آب اندازم
قایق خاطره را
و به سویت آیم
تا تورا با یادت 
گره ای کور زنم!
+ شعراز: bashir در جمعه 1390/11/14 � ساعت 17:22 |
شعر می گویم چون ، هر کجا کاویدم
کسی از جنس دلم یافت نشد،که مرا دریابد.
چه کسی بهتر از این کاغذ سرد گوش گیرا دارد؟
چه کسی بهتر از این جوهر خیس بهر بشکسته دلم می گرید؟
پس لبم می بندم 
مثل کوهی که نگوید هرگز
ولی این را همگی می دانند،استوار است ومهیب.
می شود می دانم که شبی با دهنی بسته و لال
در سکوتم بزنم نعره که من اشرف مخلوقاتم
شعر می گویم چون،ظرف این سینه ز غم پر گشته وزمین می ریزد
و چه آرامش لاینوصفی که به گفتن سخت است.
با خودم می گویم، کاش قلبم ، وسعت دنیا داشت
و برای همه با هر نفسی جایی داشت
ولی این قصه بسی ممکن نیست.
شعر می گویم چون، به جنون نزدیکم
همچو فرهاد دلم راه عقلانی خود گم کرده
و به حق کندن کوه آسان است!
من به فرهاد شدن نزدیکم و دلم را به دلش یک گره کور زدم
اوست اسطوره ی شعر مرد وفا
و به شیرین زمان خواهم گفت:
من به فرهاد شدن نزدیکم!

صیقلی خواهم داد دل رسوایم را
تا شود صاف و زلال
که بها یافت چنین، گوهر نایاب که دوش 
بود سنگی که پسر بچه ای هر روز به آن ، لگدی میزد و خندان می رفت.
شعر می گویم چون، عمر من کوتاه است
و دلم می خواهد نام من گاه به خوبی به زبان یاد شود
شاید اینگونه خدا از گنهم درگذرد
وکمی آتش دوزخ به تنم سرد شود.



+ شعراز: bashir در جمعه 1390/10/30 � ساعت 22:49 |
چه کنم؟
چه کنم شاه بدن،گیج و سرگردان است
و چنین در هم ریخت
جای فرمانده و فرمانبردار
مغز این فرمانده
مست و خودخواه شده است
گوش می خندد گاه
چشم آنقدر سخن می گوید
که به آرامش این ماهی در تنگ لگد می کوبد
و زبان
پی تخت و تاج است
خم ابرو به خودش می بالد
به خیالش که سر است از دیده
و لب از بوسه ی غم خوشحال است
دست بی احساس است
و فقط می بیند
آن گناهی که پس شاخه ی شمشاد کمین بنشسته
پای از شاخه ی خود جا مانده
و ز بی هوشی فرمانده خویش
برده یک بهره ی سوء
که به جای قدمی رو به خدا
سندی ساخته تا ثبت کند
دستی از نور خداست
قلب سردار شکست خورده ی جنگ عشق است
حالیا آمده بهر جبران
و برای مهتاب
دشنه ای زیر قبا جا داده
کمر از خم شدن بهر خدا بی زار است
ولی از کوه کمی سخت تر است
زیر سنگینی آن مال حرام
آه ای مغز.....
تو ای فرمانده!!یا بمیر و دگر این همهمه ی تلخ نبین
یا که این بلوا را 
باز سامانی ده
+ شعراز: bashir در جمعه 1390/10/23 � ساعت 14:19 |



گر بروید زیر پاهایم علف
همچنان خواهم ماند
منتظر، چشم به راهت در باد
همچنان می مانم
هر چه شد باد آ باد.
سیل هم گر که شود خواهم گفت
به فلان نوح زمان
کشتیت را تو بران
من در این حادثه ها خواهم ماند
منتظر، چشم به ره، رو به امیدی مطلق.
شاید هرگز تو نیایی اما
نروم...
رفتنم بی معناست!!!
گرچه آشوب به پا گشته در این خانه ی دل
گرچه گه گاه به من شاپرکان می خندند
گر چه این کاسه ی صبر
سالها پر شده از حسرت دیدار تو و آن خَلأ بودن تو
گرچه عمرم سپری گشته و من
غرق ژولیدگی افکارم
لیک تا آمدنت خواهم ماند
در همه حادثه ها

در شب و روز و همه هفته و ماه
در ته سیل و کویر و تند باد
هر چه شد باد آ باد.
منتظر می مانم
منتظر می مانم با سبو ئی از شعر
جرعه ای می ریزم
تا که خاموش شود آن اَتَشِ خستگی راه درازی
که فلان روز از اینجا به خطا می رفتی
.

 

+ شعراز: bashir در شنبه 1390/10/10 � ساعت 21:58 |
تو را در بین این تاریکی خاموش
کنار سوسو آن شمع بی آزار
که می رقصد در اوج آسمان امشب
و بالی را نسوزانده
چه محجوب و چه محبوب و چه زیبا
با دو چشمی بسته می بینم.
تو را در هاله ی مهتاب
کنار ماهی دُم سرخ حوض آب
میان آنچه بود و آنچه هست و آنچه خواهد بود می بینم.
و قلبم می تپد از شور و از دلشوره و ترسی
که دستانم ز دستانت جدا گردد
و من با سر به سنگی برخورم از جنس ابلیس.
و می دانم که خواهم مرد،
نمی ترسم.
از آن ترسم، ترک بردارد از دستم
سبوی قلب پر مهرت
و جبرانش برایم تا ابد حسرت شود در دل.
تو را با نام بت در عصر ابراهیم
در روحِ بتِ بی روح ، در عُذا
تو را در شعله ی آتش
با نام اهورا در دل زرتشت
و در آن کعبه ی اعراب به نام رَب
تو را در کنسیه
در مسجد و می خانه و در هرچه هست و نیست می بینم.
چه فرقی میکند ربی، خدایی یا اهورایی؟
چه فرقی می کند یاد تو باشم در کلیسا یا که در مسجد؟
چه فرقی میکند ذکر تو گویم در کجا؟ در خانه ی شیطان!
چه فرقی میکند؟؟؟
آخر تو هستی خالق و باقی همه مخلوق
و نامت هرچه باشد، هرکجا باشی
تورا در لحظه های شادی و اندوه و عشق و درد و تنهایی
ستایش می کنم با چشم و ابرو ، با جسم و روح در مسجد قلبم
ستایش می کنم با این بیان، با این قلم در شعر روحانی.


+ شعراز: bashir در جمعه 1390/08/13 � ساعت 9:39 |
حالا که عشقت دروغِ
                   حالا که سرت شلوغِ
حالا که منو نمیخوای
                   حالا که پیشم نمیای
     هرچه دورتر باشی بهتر
    هرچه دورتر باشی بهتر،شایدعشق از سرم افتاد
    تیشه  تو  دستام بگیرم ،نمیشم واست یه فرهاد
    شیرین  زندگی من ،  این   همه   تلخی    گناهِ
    مگه   نشنیدی   جهنم  ،  مال   قلبای    سیاهِ
حالا که دلت سیاهِ
                   حالا که موندن گناهِ
حالا که رنگم پریده
                 حالا که پشتم خمیده
     هرچه دورتر باشی بهتر
   هرچه دورتر باشی بهتر ،فاصله گاهی  قشنگِ
    غصه خیلی تلخ ِ  اما ،  لااقل صاف  و  یه  رنگِ
    راضیم  از  رفتن   تو ، تو رو تو قفس نمی خوام
    دیگه  مثل اون  قدیما ، ته کوچه  رو  نمی پام
حالا که کم سن و پیرم
حالا که دارم می میرم
                حالا که دنیامو باختم
حالا که تورو شناختم
       هرچه دورتر باشی بهتر
  هرچه دورترباشی عمرم،عشق من که کم نمیشه
  با یه عمری گریه ی من ، دنیا  که  پر  غم نمیشه
  هرجاهستی خوبو خوش باش من به یاد تو می مونم
  واسه  تو ترانه  می گم  تا نفس هست  و  جوونم
+ شعراز: bashir در جمعه 1390/08/06 � ساعت 12:22 |
سعدیاشکر خدا کن که به حق پیوستی و ندیدی هرگز
که در این دوره زمان
آدمیّت که از آن می گفتی
با تو از دنیا رفت
و دگر هیچ کسی دست فتاده نگرفت.
سعدیا! شعر بنی آدم تو
بین این مردم دنیا به خدا بی معناست.
دگر از یک تن و یک پیکر نیست
آدم روی زمین
غم و شادی به میان همه اعضای بدن تقسیم است
چشم از درد کمر گریان نیست
و بهائی ندهد دست به دستی دیگر.
چه زمان پستی
به گمانم گُل هم
از غم ساقه و برگش دگر افسرده نباشد هرگز.
شاید این خاک که خالق ز وجودش تن آدم بسرشت
مثل آن دوره زمان
دگر از جنس صداقتها نیست!
شاید این آب که امروز سرازیر شود
از دل کوه بلند
دگر از جنس محبتها نیست!
به گمانم این است
که بنی آدم امروز زمین، خون به رگش
خشک و بی روح و پر از نفرتهاست
شعر در باب چنین موجودی به خدا بی معناست.
سعدیا من چه کنم با گره کور زمان
و چه بر دفتر خود بنویسم؟
از کدامین خصلت؟
از کدامین پاکی؟
از کدامین بشر دایره ی تن خاکی؟
سعدیا دوش به خوابم دیدم
که زمین رو به تباهی و خرابی می رفت
و دلیلش این بود که ستونها همه پوسیده و بی جان شده بود
و ستونهای زمین آدم بود!
آدمی توخالی!
آدمی غرق گناه!
آدمی دور زه انسان بودن!
با چنین دیرک فرسوده و بی جان چه کنم؟
یک تکان مانده که این خانه به ویرانکده تبدیل شود!




+ شعراز: bashir در پنجشنبه 1390/07/21 � ساعت 21:4 |


Powered By
BLOGFA.COM